

میرسد روزی که در یادم شــــــوند
گر چه اکنون رفته ترکم میکنـــند
میرسد روزی که این دیوان شعـــر
خط به خطش خوانده درکم میکنند
...
میرسد روزی که حتی استخـــوان
نرم نرمم گشــــته مانند غبــــار
خفته ام در گوشه ای ارام و سرد
خفته ام یک گوشه مثل صد هزار
...
میرســـد روزی که اوازم ز درد
مثل اوایی درون نــــی شود
بر لب چوپانی از ســــوز و گداز
در میان گله ای هی هی شود
...
میرسد روزی که باور میکنند
پاکی گفتار بی غلّ و غشم
نابی این شعله های پر گداز
راز و رمز شعله های سرکشم
...
میرسد روزی که از اینــــــدگان
اشک غم ریزد برای غربتــــــم
میرسد روزی که این بغض بزرگ
سر برارد از درون تربتــــــــــم
...
میرسد روزی که چون پیشینیان
بعد مرگـــــــــم ادمی والا شوم
یا بقولی ادمی بی خــــــــاصیت
یا بتـــــــاریخ جهان رسوا شوم
...
میرسد روزی که دیر است و زمان
گرد نسیـــان را نشانده روی گور
گه به گاهـی خوانَد اسمم را تنی
خفتـــه اینجا یک زن سخت صبور
...
یک زن تنــــها که هر انچه ســــــرود
مثل زخــــــمی شد به روی پیکرش
مثل دریـــــایی که سوزد شوری اش
عمق فکر و ذهن و جسم و بسترش...







